خدا
ای محبوب من، آخر تو مرا نشناختی!
ای محبوب من، آخر تو مرا نشناختی! زیرا حجب و حیا مانع آن بود كه من خود را به تو بنمایانم، یا از عشق سخن برانم یا از سوز درونی خود بازگو كنم… اما من، منی كه نجوا می كنم، منی كه تو را دوست می دارم… آدم ساده ای نیستم!… من خدای عشق و پرستشم، من نماینده حق و مظهر فداكاری و گذشت و تواضع و فعالیت و مبارزه ام، آتشفشان درون من كافیست كه هر دنیایی را بسوزاند، آتش عشق من به حدی است كه قادر است هر دل سنگی را آب كند، فداكاری من به اندازه ای است كه كمتر كسی در زندگی به آن درجه رسیده است … به سه خصلت ممتاز شده ام:
1. عشق كه از سخنم و نگاهم و دستم و حركاتم و حیات و مماتم می بارد. در آتش عشق می سوزم و هدف حیات را جز عشق نمی شناسم. در زندگی جز عشق نمی خواهم، و جز به عشق زنده نیستم.
2. فقر كه از قید همه چیز آزاد و بی نیازم. و اگر آسمان و زمین را به من ارزانی كنند، تأثیری در من نمی كند.
3. تنهایی كه مرا به عرفان اتصال می دهد. مرا با محرومیت آشنا می كند. كسی كه محتاج عشق است، در دنیای تنهایی با محرومیتِ عشق می سوزد. جز خدا كسی نمی تواند انیس شبهای تار او باشد و جز ستارگان اشكهای او را پاك نخواهند كرد. جز كوههای بلند راز و نیازهای او را نخواهند شنید و جز مرغ سحر ناله های صبحگاه او را حس نخواهند كرد. به دنبال انسانی می گردد تا او را بپرستد یا به او عشق بورزد. ولی هر چه بیشتر می گردد، كمتر می یابد …
كسی كه نجوا می كند آدم ساده ای نیست. بزرگترین مقامات عرف را گذرانده، سردی و گرمی روزگار را چشیده، از زیباترین و شدیدترین عشقها برخوردار شده، از درخت لذات زندگی میوه چیده، از هر چه زیبا و دوست داشتنی است برخوردار شده، و در اوج كمال و دارایی همه چیز خود را رها كرده و به خاطر هدفی مقدس، زندگی دردآلود و اشكبار و شهادت را قبول كرده است.
آری ای محبوب من، یك چنین كسی با تو نجوا می كند …
نجوای من درباره مال و منال نیست. زیرا می دانی كه چیزی ندارم، و آنچه دارم متعلق به تو و حركت در راه تو است. از آنچه به دست من رسیده، به خاطر احتیاجات شخصی چیزی بر نداشته ام. جز زندگی درویشانه چیزی نخواسته ام. حتی پدر و مادرم نیز از من چیزی دریافت نكرده اند. آنجا كه سر تا پای وجودم برای تو و حركت باشد، معلوم است كه مایملك من نیز متعلق به تو است.
نجوای من درباره قرض و دین نیست. مدیون كسی نیستم، در حالی كه به دیگران زیاد قرض داده ام.
به كسی بدی نكرده ام. در زندگی خود جز محبت، فداكاری، تواضع و احترام نبوده ام. از این نظر نیز به كسی مدیون نیستم …
آری نجوای من درباره این چیزها نیست …
نجوای من درباره عشق و حیات و وظیفه است …
احساس می كنم كه آفتاب عمرم به درازا رسیده است و دیگر فرصتی ندارم كه به تو سفارش كنم. نجوا می كنم، وقتی كه جانم را بر كف دستم گذاشته ام، و انتظار دارم هر لحظه با این دنیا وداع كنم و دیگر تو را نبینم…
تو را دوست می دارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا به كسی احتیاج ندارم. حتی گاهگاهی از خدای بزرگ نیز احساس بی نیازی می كنم … از او چیزی نمی طلبم و احساس احتیاج نمی كنم. چیزی نمی خواهم، گله ای نمی كنم و آرزوئی ندارم. عشق من به خاطر آن است كه تو شایسته عشق و محبتی، و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا میدانم. همچنانكه خدای را می پرستم و عشق می ورزم، به تو نیز كه نماینده او در زمینی عشق می ورزم. و این عشق ورزیدن همچون نفس كشیدن برای من طبیعی است …
عشق هدف حیات و محرك زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام. عشق است كه روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می كند، مرا از خودخواهی وخودبینیی رهاند، دنیای دیگری حس می كنم، در عالم وجود محو می شوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می كنم. لرزش یك برگ، نور یك ستاره دور، موریانه كوچك، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می برند … اینها همه و همه از تجلیات عشق است …
خدا
مباهـــــــــــــــــله
آیا تا کنون آب زلالی را که از بین سنگهای جویبار میان دشت می گذرد دیدهای؟اگر این آب زیبا و شفاف را زیارت کرده باشی وفضای دیدگانت را به یاد بیاوری،حتمآ زیبایی و طراوت وپاکی آن،ساعت ها برایت تداعی خواهد شد واین سئوال برایت پیش می آید که آیا کسانی هستند که منکر پاکی این آب زلال شوند وچشم بر زیبایی وچشم نوازی آن ببندند؟وبا خود میاندیشی آنانکه چشم بر پاکی ها وزیبایی های حقیقی عالم می بندند.آیا در خلوت خویش نیز اینچنین اند؟
آنان که مظاهر پاک ومنزه عالم را منکر می شوند وگوش وسروش آسمانی حضرت حق می بندند وزیبای های دروغین را همچون تمثالی از حقیقت پاک عالم در مقابل چشمان خویش می گذارند،آنانکه آبرومندترین وپاکترین انسانها را به مباهله میخوانند ،آیا چشم وگوش را مرکز توجهات شیطان قرار داده اند و یا آنکه دل را آشیانه کبر و غرور کهنه خویش کرده اند؟
هر چه هست اینانکه رسول الله،ایشان را اهل بیت خویش می خواند از بهترین خلقند و راه نجات مردمان.وهر آنکس که ایشان را واسطه تقرب خویش قرار داد،مقرب شد.
خدایا،خداوندا! از تو در خواست می کنم به حق گواراترین عطایت،حال آنکه،تمام مراتب عطایت گوارا است وبه حق فاضل ترین مراتب فضیلتت،ما را به واسطه اهل بیت رسوالله فضیلتمان ده ومکانمان را رفیع گردان که ما تو را به آبروی حبیب ات،محمد مصطفی وولیت علی مرتضی وخاندانش قسم می دهیم وامید آن داریم که ما را در مباهله با انکار کنندگان فضیلت اولیا ئت سر افراز فرمایی.
گروه نجوای شبانه
خدا
مأنوس نخل راسخ وجود
چه خوبست این روزها دلمان را به امتحانی بیازمائیم و محصول آن اگر پیروزی بود،خرسند باشیم و اگر نه،در هراس از روزهای سخت آینده به فکر چاره باشیم که اگر آن روزها فرا رسد و دلمان چون نهالی نورسته در مقابل طوفان حوادث روزگار،کمر خم کند،دیگر فرصتی برای احیای نهال قد خمیده دلمان نداریم.روزهایی که در همیشه تاریخ از آن روزهای نخستین امتحانات سخت دفاع از حقانیت،تا به امروز که در لابه لای گفتارهای یچیده و مکرر در مکرر اطرافمان گم شده ایم،سخت و دشوار خواهد بود حرف اینست:پیروز شدن و سر افراز ماندن.
بارالها،ما را از آنانی قرار ده که اگر نهال کوچک وجودمان را آبیاری می کنیم به امید تبدیل شدن به نخلی ستبر باشیم و بدانیم اگر آنرا می رورانیم برای آن است که روزی بلندای آن سرود سر افرازی دفاع از ولایت را به گوش سراسر عالم خاموش و مرعوب تمایلات سخیف برسانیم.
خداوندا!عزیز!به حق صادق ترین بندگانت و به حق راستگوترین مجاهدانت ما را همچون میثم تمار در دفاع غریبانه از حق،مأنوس نخل راسخ وجودمان گردان و گاه پروازمان را به غروب كافران حق ملحق كن.چرا كه عاشقان را شكست در راه ارادت،بسيار سخت و به ياد ماندني است.
اي خداي غريبان حق مدار و اي خداي نخل هاي شاهد.
مزده وصل
آری دیری نپائید که آواز خوش یار بار دیگر از میان دریای بی انتها به گوشمان رسید که می گفت،بیاید،بیاید که ما حضور شما را به اتظار نشسته ایم.
لخظه ای که پیک خوش خبر مزده وصل به این مسافر خسته دل داد دست و دلم دامن فریاد گرفت.خانه عم گرفته دلم را با گریه شوق وصل،جاروب کردم.
چشمان خشکیده و به اتظار نشسته را با قطرات اشک شوق شستسو دادم و شقایق های روزگار هجران و نا امیدی را با آب دیده آب دادم.
قامت چون کمان شده از فراق یار من راست گشت و در باغ ارغوانی خیالم هدهد خوش خبر از طرف صبا را با اشک دیدگانم در آغوش کشیدم.
حدیث فراق و ظلمت شب هجران بسر آمد.صدای گریه و درخشش مروارید اشک شوق و زیارت یار ،همه محمل نشینان را در بر گرفت.
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد.
زدم این فال و گذشت،اختر و کار آخر شد.
شاهد پیروزی را در بر گرفتیم و خماری از سر ما میگساران رخت بر بست و عاشقان ، نغمه سر دادند لبیک اللهم لبیک و گلوازه های سرور و شادمانی در چهره آنان نمایان گشت.الهی ای صاحب خانه!ای عزیز مهربان!ای بهترین دوست!آمدهایم تا در آغوش معطر بیت الله ماوی گزینیم.به حق مولود خانه این عشق را از ما بپذیر.

در اولین نگاه طلایی تو را میبینم
با دیدهای نمناک از گرد راه می آیم.می آیم تا غم های از گلو مانده را با تو بگویم.تا بر آستان آسمانیت بوسه بزنم.به پابوس کبریا امده ام.این بار طوس رنگ مدینه دارد.این بار فریادهای غریبانه آل رسول از طوس،جان را آتش می زند.آقای من!زهر شیطان با جگرت چه کرد؟دلهای سوخته شیعه تا همیشه داغدار شماست.دلهایی که مدینه را ،کربلا را به دوش می کشد این بار در طوس به داغ نشسته است.آنگاه که از دور می آیم و در اولین نگاه گنبد طلایی تو را می بینم،پرنده روحم به هوای وصل تو بال می زند.اشکم جاری می شود.
می گویم خوشا به حال کبوترهای سفید بالی که مجاور توأند.کاش من هم بال و پری داشتم و همیشه گرد در و بام دوست از این سو به آن سو چرخ می زدم و قصه شهادت جانسوز تو را برای عاشقانت می گفتم و می نالیدم.
آقا ضامنم باش.از همه جا راندهام.دل از همه بریدهام.به حریم حرمت ناه آورده ام.دستگیرم باش.آمده ام تا دل در حریمت بندم.تا گره های دلم را بگشایی.
پنجره های کوچیک تو به روی تمام بی پناهان باز است.پنجره های تو از جنس مهربانی و عشق است.بار الها!سفری را آغاز کردهایم تا در عشقت سهیم باشیم.
در لذت بی منتها ما را معرفتی عطا کن تا به درک چنین حریمی نائل شویم.!
نجوای شبانه پیشا پیش میلاد فرخنده هشتمین اختر تابناک امامت امام رضا (ع) رو به مسلمین جهان تبریک عرض می کند.
خدا
لحظه هایم را قاب میگیرم
سلام بر تو ای آخرین گل باغ محمدی.سلام بر تو به هنگام رکوع و سجودت.ای آسمان سترگ!چه بسیار ژیشانی هایی که برای ظهورت به خاک افتادند.چه بسیار چشم هایی که جوشش اشک هایشان به عشق روی توست.امام و مقتدایم!<<آسمان دلم را گلباران میکنم.سکوت شبهای تیره و تارم را میشکنم.لحظه هایم را قاب میگیرم و جز<<فاطمه>>نامی بر زبان نمی آورم.شایدکه بیای>>
مولای من!سال هاست ،صبح های جمعه،ندبه گویان،با اشک و مژه،چشم هایم را آب و جارو می کنم،تا مگر قدمگاه تو شود و در غروب غم انگیز چشمانم،<<سمات>>را زمزمه می کنم و اشک حسرت می ریزم.
بیا تا در حریمت بیاسایم،با گریه هایت همنوا شوم،سر بر شانه های بغض گذارم،و مثل ابر بهار گریه کنم و دانه های مروارید چشمانت را در صدف دل نگهداری کنم.
ای سوار سبز ژوش لحظه های من!می دانم که روزی می آیی و ژرستوهای مهاجر را،بر شاخسار آرامش ،مآوا می دهی.
ای خوب!دیگر نمی توانم اشک هایم را در چاه چشمانم اسیر کنم.باران اشکم را بر سجادهی نیازم جاری می کنم که اشک،مهر استجاب دعا است.ای زلال عصمت!آتش معصیت،در وجودم شعله ور است.بر من ببار و تطهیرم کن.
بیا!تا ایمانم غرق گرداب گناه نشده بیا!

خدا
دلت از من گرفته است. می دانم!
دلم برای خدا تنگ شده است.ندای درونی را می شنوم که می گوید بنشین.
کمی با او از زبان سخن گو.شاید دلتنگی به پایان رسد و یا حداقل مرهمی باشد تا سیاهی های این دلتنگی کمی زدوده شود ولی هرچه هست برای او دلتنگ دلتنگم.
شاید کسی تا به حال این جمله را به کار نبرده باشد ولی نمی دانم چرا امشب اینقدر هوس کرده ام با خدایم تنها سخن گویم.همانند سخن های بین دو انسان عاطفی که بعد از مدتها به هم رسیده اند.دلم می خواهد امشب قربان صدقه خدا بروم.به خدا بگیم واقعا از ته دل دوستت دارم.دوست دارم امشب چشمانم را برایش خمار کنم.حلقه اشک مهمان چشمانم کنم و لب خود بگزم و به او نگاه کنم و بعد از مدتی که کمی از روئیتش سیراب شدم ُ زبان دلم را به کار بیاندازم و ازو بپرسم:عزیز!از دستم ناراحتی؟
دلت از من گرفته است می دانم و اهی از ته دلم بکشم و به اخترام عزیز،آنرا آهسته بیرون دهم و اه به احترام،بریده بریده و اهسته بیرون بیاید و باز به نظاره بنشینم.چیزی نمی بینم.هیچ چیز.ولی تمام وجودم از دلم گرفته تا سلولهای چشمم احساس می کنند در مقابلش نشسته ام و به همین خاطر همه نظاره گر اویند.
آه راستی عزیز یادم رفت سلام،اجازه بدهید می خواهم سئوالی کنم.ببخشید ولی میپرسم حالت خوب است؟
و دلم از روی عشق زار زار می نالد.گریه دلم گریه ایست بسیار شیرین ای کاش امشب دلم بدین خال گریان باشد.گریه دل را دیده ای.مسلمآدیده ای امشب از اول شب دلم چنین گریان است.شاید عزیز از گریه های دلم و شاید از چشمانم و نمی دانم شاید از کلامم دریابد چه سخنهایی با او دارم ولی هرچه هست این را می دانم که دیگر بیشتراز این توان گفتن ندارم.ای عزیز خود دریاب سختی هایم راوخود به هر زبان که دوست داری جوابم بده که دوست دارم هر چه را تو می خواهی.و دریافتم مصادق این شعر را که واقعآ نمی شود هر وقت با او بدین حال سخن گفت پس
گل همیشه عزیز است غنیمت شمریدش صحبت و امشب آغاز سفری است زیبا.

خدا
با عرض ادب و تواضع تقدیم به عزیز عالم و کائنات
ای مهربان
از ما بپذیر
روزگاری که ما در آن زندگی می کنیم و حیات داریم"خیلی ها اعتقاد دارند دوران اخر الزمان است و نگاهی روائی به این عصر دارند"ولی آنچه مسلم است روزگاری است که دینداری و ژایبندی به اعتقادات سختر از گذشته شده است و هرچه از آن می گذرد مشکلتر می شود و این را در روایات پیش بینی کردند که دورانی می رسد که حفظ دین چنان دشوار میشود که گوئی اره گدا ختهای را در دست نگه داشته ای "و البته صد البته که این حرکت تاریخ چنانکه یش می رود همین موضوع را در بائرهای ما گنجانده و اگر واقعیت خلقت خود را با توجه به عقل و داریتی که انسان را متمایز از حیوان کرده بدانیم در ی چاره باشیم و این دغدغه چه کنیم تا به گودالهای عظیم و سیاه چالهای این روند عالم نیافتیم خود بزرگترین و زیبا ترین عنایت خق است و بدین خاطر "شکر الله.
نگرانی به جهت حفظ دین و عمل به ان از یک طرف و اینکه زندگی در این دنیا هر روز مشکل تر و نا مطلوب تر می شود و انسان خسته امروزی را رنج می دهد از طرف دیگر :آدمیزاد را به اندیشه فرو می برد که با توجه به یشرفت علم و تکنولوژی و رفاه و آسایش حاصل از موضوع باید زندگی را برا یمن جذاب تر کند و بر شیرینیها و حلاوتهای آن بیافزاید ولی چرا اینگونه نمیشود؟
چرا من هرروز خسته تر و افسرده تر می شوم؟
چرا رنگ و بوی رابطه هایمان کمتر به بوی خوش معطر میشود؟
چرا..
و جوابی که من یافتم در عدم رابطه عاشقانه این نسل ابوالبشر است.
یعنی این نیاز فطری که در وجود انسان نهاده شده به علت اینکه هر روز کم سوتر و سردتر میگردد.این تبعات را برای من و تو به ارمغان می آورد و اگر گوشهایمان را تیز کنیم این ندا را که هر شب می آید را خواهیم شنید:
ما غرک بربک الکریم
"ای انسان چه چیز تو را به خدای کریم ناساس و مغرور کرده"
و بدان که غرور است و جواب ارضای این حس نا خوشایند را در درون و برونت بد یافته ای.
البته اگر این ندا را بشنوی و به اندیشه و تعقل فرو رویکه واقعا چرا برای این آدم دو پا چنین رقم خورده؟ندای دیگری گوشهایت را نوازش می دهدواین پاداش این تفکر است که:"ما توراکفایت می کنیم"
نجوای شبانه دریچه و روزنه ای کوچک برای من و تو باز میکند تا تلنگری باشد برای برقراری این اتصال.
اینجا همه یک رابطه جدا گانه و خاص و شب نشینی تنهایی خودشان دارند"در این وادی همه یکسان دارند و یک جور حرف می زنند و یکنواخت می ژوشند.
و اعتقادمن بر این است که تنها نجواهای شبانه این پل را بین این بودنم و ان شنیدنم برقرار میکند.
اگر یک بار گویی بنده من از عرش بگذرد خنده من
امید است با این اقدام کوچیک رضایت حق را فراهم کرده باشم و مقبول خوانندگان عزیز قرار گرفته باشد.
فرزاد صادقی
گروه نویسندگان
گرداورنده:فرزاد صادقی
به قلم:
سیدمهدی شجاعی-محمد سنگری-جوادمحدثی-سید حامد حسینی-منیره زاراعان-محمد روح الامین-فرزاد صادقی
و....
شابک:۹۶۴-۹۲۵۰۳-۸-۷